Home خانه
هیولا های بینقاب...
هیولا های بینقاب...
امروز، دوباره تصویر فرخنده در میان شلوغ بازی شبکههای اجتماعی به چشمم خورد. ایستادم... خیره شدم و زمان، برای لحظاتی در ذهنم منجمد شد. فرخنده همانجا بود، با چهرهای آغشته به خاک و خون، و اطرافش مردانی ایستاده، با مشتهای گرهکرده، نگاههایی گرسنه، دهانهایی پر از فریاد و تعصب، آماده برای دریدن.
وقتی به تصویرهای آنروز نگاه کنید، چهره های آن مردان وحشی که آماده دریدن و خوردن است را ببینید، متوجه میشوید که، نه غریبه بودند، نه افسانهای. آشنا بودند... شبیه همانهایی که هر روز در کوچهها میبینیم، در بازار، در صف نان، در مسجد، در تاکسی، در خانه. همانهایی که اگر شرایط فراهم شود، در یک چشم به هم زدنی از انسان به هیولا بدل میشوند.
فرخنده فریاد میزد، التماس میکرد، میگفت "بس کنید، من کاری نکردهام!" اما گوش شنوایی نبود؛ خشم کور، جهل مطلق و تعصب بیرحمانه، دهان عقل را دوخته بود. هیچکس نپرسید، هیچکس نایستاد، هیچکس یک لحظه برای حقیقت صبر نکرد. این جماعت، پیش از آنکه حتی بداند حقیقت چیست، حکم را صادر کرده و سنگها را در مشت فشرده بود.
در آن میدان وحشت، سنگها نه از زمین، که از ذهنهایی پر از نفرت کنده میشد. فرخنده را فقط نکشتند؛ او را کوبیدند، خرد کردند، لهاش کردند.
موتر را از روی استخوانهایش عبور دادند، گویی که نه انسان، بلکه دشمنی فرضی از دل افسانهها را زیر گرفتهاند. و آنگاه که جان در بدنش نمانده بود، به او رحم نکردند، آتش زدن و خاکسترش کردند.
کافیست فقط یک لحظه چشم ببندیم و تصور کنیم آن صداهای بریده، آن نگاههای وحشتزده، آن استخوانهای شکسته را...
اگر مو بر تنتان راست نشد، اگر گلوتان سنگین نشد، شاید شما هم بخشی از همان جماعتاید.






























































د لوګر د دوو ښوونځیو د اوبو سیستم د فعالولو لپاره نغدي مرسته وشوه






























