Home خانه

ایران در نقطۀ شکست: چگونه افغانستان و عراق هنوز به استراتژی امریکا جهت می‌دهند

ایران در نقطۀ شکست: چگونه افغانستان و عراق هنوز به استراتژی امریکا جهت می‌دهند

618080084 1808685133406237 1716770354808481882 nنویسنده: مسعود اندرابی وزیر پیشین امور داخله و سرپرست اسبق ریاست عمومی امنیت ملی جمهوری اسلامی افغانستان

ایران در حال سپری کردن یکی از سرنوشت‌سازترین دوره‌های ناآرامی داخلی خود در سال‌های اخیر است. تظاهرات سراسری که ریشه در فروپاشی اقتصادی، نارضایتی‌های عمیق اجتماعی و بن‌بست سیاسی دارد، با مشت آهنین، بازداشت‌های گسترده و خفقانِ تقریباً کامل اطلاعاتی پاسخ داده شده است. اما مقیاس و هماهنگی این واکنش نشان می‌دهد که حاکمیت اگرچه احساس خطر می‌کند، اما هنوز شیرازۀ خود را از دست نداده است؛ آن‌ها هنوز به توانایی خود برای "هضم" این فشار و جلوگیری از چندپارچگی نظام اعتماد دارند.

این وضعیت، بار دیگر بحث‌های کهنه‌ای را در واشنگتن زنده کرده است: بحث تشدید تنش، استفاده از اهرم‌های فشار و احتمال—آشکار یا پنهان—فروپاشی رژیم. اما این سناریو برای ما آشناست. ایالات متحده پیش از این نیز در افغانستان و عراق با لحظات مشابهی روبرو بود؛ جایی که فرضیات اولیه در مورد تأثیر فشار، مشروعیت و دوام نظام، همگی غلط از آب درآمد.

این نوشته نه دعوتی به خویشتن‌داری است و نه توصیه‌ای برای مداخله. این هشداری است برخاسته از تجربۀ میدانی: بدون درک عمیق از رقابت‌هایی که زیر سطح جنگ‌های متعارف—در "ساحۀ خاکستری"—جریان دارد، فشار به تنهایی نتایج مطلوبی به بار نمی‌آورد. ایران امروز دقیقاً در مرکز همان معمایی قرار دارد که امریکا بارها در درک آن ناکام مانده است: مشکل "استفاده از زور" نیست، بلکه مشکل درک "ماقبل و مابعد" آن است.

افغانستان و عراق: جایی که استراتژی لغزید

در افغانستان، امریکا طالبان را به سرعت از قدرت برکنار کرد. در عراق، رژیم صدام حسین حتی سریع‌تر سقوط کرد. در هر دو مورد، مرحلۀ تعیین‌کنندۀ جنگ زود پایان یافت. اما جنگ واقعی و دشوارتر درست پس از آن آغاز شد—جنگی که نه با بمباران و آتش‌بار، بلکه با شبکه‌های قدرت محلی، اقتدار غیررسمی و مداخلات خاموش اما مداوم بیرونی تعریف می‌شد.

در افغانستان، همان‌طور که من از نزدیک شاهد بودم، بازیگران منطقه‌ای سریع‌تر از واشنگتن خود را با شرایط وفق دادند. ایران، پاکستان، روسیه و بعدها چین، به این جنگ به چشم یک "بازی طولانی" نگریستند. آن‌ها روی روابط سرمایه‌گذاری کردند، نفوذ خود را پرورش دادند و سال‌ها قبل از خروج امریکا، خود را برای "فردایِ رفتنِ امریکا" آماده کردند. نتیجه، شکست فوری در میدان نبرد نبود، بلکه "تُهی شدن استراتژیک دولت" از درون بود.

عراق نیز مسیر مشابهی را طی کرد. شبه‌نظامیان همسو با ایران در تاروپود محلات، نهادهای مذهبی و احزاب سیاسی رخنه کردند. با گذشت زمان، آن‌ها چنان با دولت درآمیختند که تفکیک‌شان ناممکن شد. تسلط نظامی امریکا مانع این امر نشد، بلکه در بسیاری موارد ناخواسته آن را پوشش داد تا زمانی که معماری نفوذ تکمیل شد.

درس هر دو تجربه یک حقیقت ساده است: تسلط بر جغرافیا موقتی است؛ اما تسلط بر شبکه‌ها پایدار.

ایران، افغانستان یا عراق نیست — اما الگوها تکرار می‌شوند

امروز در واشنگتن طوری در مورد ایران صحبت می‌شود که گویی فشار بیشتر، فوراً به تغییر سیاسی سریع منجر خواهد شد. این تصور، ساختار واقعی قدرت در جمهوری اسلامی را نادیده می‌گیرد.

مدل امنیتی ایران عمداً "اجتماعی" طراحی شده است. بسیج تنها یک نیروی شبه‌نظامی نیست؛ بلکه شبکه‌ای است که در سراسر جامعه—از پوهنتون‌ها و ادارات گرفته تا محلات و نهادهای مذهبی—ریشه دوانده است. هدف این ساختار تنها سرکوب نیست، بلکه نظارت، انسجام‌دهی و تزریق ایدئولوژی است. این سیستم دقیقاً برای تاب‌آوری در برابر همین نوع ناآرامی‌ها، تحریم‌ها و انزوا مهندسی شده است.

در سطح خارجی، ایران همین منطق را صادر کرده است. ما دیدیم که چگونه در عراق، شبه‌نظامیان متحد ایران همزمان نقش بازیگر مسلح، جریان سیاسی و تأمین‌کننده خدمات اجتماعی را بازی کردند. در افغانستان، ایران نفوذ خود را فراتر از تغییر نظام‌ها حفظ کرد و حتی پس از سقوط جمهوریت، دسترسی به بازیگران کلیدی را نگه داشت. این‌ها اقدامات بداهه نیستند؛ محصول دهه‌ها یادگیری و تجربه‌اند.

فراموش نکنیم که ایران در طول حضور امریکا در افغانستان و عراق تماشاچی نبود؛ آن‌ها روش‌های امریکا را دقیق مطالعه کردند—چه چیزی کار کرد، چه چیزی ناکام شد و کجا "صبر" بر "قدرت" غلبه کرد. تهران خود را بر همین اساس عیار کرده است.

چرا تشدید تنش بدون آمادگی، نتیجۀ معکوس می‌دهد؟

لحظات ناآرامی داخلی معمولاً فشار برای اقدام خارجی را افزایش می‌دهد. اما افغانستان و عراق نشان دادند که سقوط—چه واقعی و چه ذهنی—خطرات خاص خود را دارد.

ساقط کردن یک رژیم، ساختارهای غیررسمی قدرت را از بین نمی‌برد، بلکه اغلب باعث می‌شود آن‌ها سریع‌تر منسجم شوند. شبکه‌هایی که از فشار جان سالم به در می‌برند، همان‌هایی هستند که آینده را رقم می‌زنند. سیستم داخلی ایران برای چنین شرایطی طراحی شده: غیرمتمرکز، دارای لایه‌های متعدد و تنیده در اجتماع.

یک "تضاد استراتژیک" هم در کار است: فشار خارجی می‌تواند روایت داخلی رژیم مبنی بر "محاصره و تهدید خارجی" را تأیید کند و به جای تضعیف، ارادۀ نهادهای امنیتی را برای سرکوب محکم‌تر سازد. کنترول اطلاعات، بسیج امنیتی و سیگنال‌های نیابتی واکنش‌های هیجانی نیستند؛ این‌ها پاسخ‌هایی هستند که بارها تمرین شده‌اند.

بنابراین، مقایسه‌های ساده‌لوحانه—چه با اروپای شرقی، چه امریکای لاتین یا جنبش‌های اعتراضی گذشته—گمراه‌کننده است. اکوسیستم سیاسی ایران به مراتب شبیه‌تر به همان محیط‌هایی است که امریکا در کابل و بغداد تجربه کرد—حقیقتی که بسیاری در واشنگتن مایل به پذیرش آن نیستند.

یک بازبینی واقع‌بینانۀ استراتژیک

هیچ‌کدام از این‌ها به معنای مصونیت ایران در برابر فشار یا ثبات مسیر فعلی آن نیست. پریشانی اقتصادی، تغییر نسل‌ها و فرسایش مشروعیت واقعیت‌های انکارناپذیری هستند. اما تاریخ هشدار می‌دهد که نباید فرض کرد فشار مساوی با کنترول است، یا ناآرامی مساوی با فرصت.

سوال مرتبط‌تر برای سیاست‌گذاران امریکایی این نیست که آیا ایران آسیب‌پذیر است یا خیر؛ سوال این است: آیا ایالات متحده آماده است تا در فضایی که پس از این آسیب‌پذیری ایجاد می‌شود، به درستی عمل کند؟

این آمادگی نیازمند درک این است که اقتدار چگونه در زیر لایه‌های نهادهای رسمی توزیع شده، سیستم‌های قهری و اجتماعی چطور یکدیگر را تقویت می‌کنند و بازیگران منطقه‌ای در زمان بی‌ثباتی چه واکنشی نشان می‌دهند. این‌ها همان درس‌هایی است که ما در افغانستان و عراق با هزینۀ سنگین و خیلی دیر آموختیم.

ناآرامی‌های کنونی ایران بار دیگر بحث آشنای فشار و تشدید تنش را در واشنگتن باز کرده است. اما افغانستان و عراق باید مدت‌ها پیش این بحث را حل‌وفصل می‌کردند. ایالات متحده در آن منازعات به دلیل کمبود قدرت نظامی شکست نخورد؛ شکست خورد چون ماهیت واقعی اقتدار، وفاداری و نفوذ را در جوامع مورد مناقشه دست‌کم گرفت.

ایران یک صفحۀ سفید نیست و دولتی شکننده هم نیست که منتظر فروپاشی زیر فشار خارجی باشد. این سیستمی است که برای جذب ضربه، مدیریت ناآرامی و دوام آوردن در لحظات بحرانی ساخته شده است. هر رویکردی که ناآرامی را بدون درک "فردای سقوط" به عنوان یک فرصت ببیند، تکرار همان اشتباه استراتژیک است—آن هم برای بار دوم.

انتخاب پیش روی سیاست‌گذاران امریکایی این نیست که اقدام کنند یا نه؛ بلکه این است که چگونه بدون کج‌فهمی از زمین بازی، عمل کنند. تشدید تنش بدون آمادگی، "کنترول" به بار نمی‌آورد؛ بلکه پیامدهایی را ایجاد می‌کند که دیگران برای مدیریت آن آمادگی بهتری دارند. اگر واشنگتن واقعاً از افغانستان و عراق درس گرفته باشد، تشخیص خواهد داد که خطرناک‌ترین لحظه، سقوط نظم نیست، بلکه اعتماد کاذبی است که پیش از آن می‌آید.

تاریخ، ایالات متحده را بر اساس اینکه آیا فشار وارد کرد یا خیر قضاوت نخواهد کرد؛ بلکه بر این اساس قضاوت خواهد کرد که آیا فهمید این فشار چه چیزی را از زنجیر رها می‌کند.