داستان تاریخی پشاوردروازه ای شهر
کاروان امیر (امیر حبیب الله ) وارد شهر میشود. صدای توپهای تشریفات در هوا میپیچد. مردم دو طرف جاده جمع شدهاند .
مکماهون (با لبخند، زیر لب به افسر کنارش):
همینجا شروعش کن . امشب باید شاه را در همان اولین برخورد ببریم جاییکه میخواهیم .
امیر از گادی پیاده میشود. مکماهون جلو میآید.
مکماهون:
اعلیحضرت ، به افتخار شما دو بانو را برای میزبانی و مراقبت برگزیدهایم. ایشان متخصص تشریفات دربار بریتانیا هستند.
دو زن جوان، الیزابت و ماری، با لباسهای فاخر جلو میآیند و تعظیم میکنند.
الیزابت (با صدایی آرام و محکم):
خدمتگزاری به شاه افغانستان برای ما افتخار است.
امیر لحظهای نگاهش را نمیتواند از آنان بردارد.
امیر (ناخواسته):
مهماننوازی شما از خود پیشاور هم گرمتر است…
مکماهون لبخند ظریفی میزند ، لبخندی که فقط یک مأمور اطلاعاتی معنایش را میفهمد.
صدای موسیقی شرقی غربی . چراغها، باده، میزهای میوه. امیر روی تختی نیمه دراز نشسته. الیزابت کنارش، ماری روبه رویش.
ماری میگوید:
اعلیحضرت، شما گفتید که اوضاع مرزهای شمالی هنوز آرام نیست… چرا؟
امیر که گرم شراب و توجه زنانه شده،
بیمحابا میگوید:
روسها… همیشه درد سر است .
افغانستان، میان دو غول گیر مانده: بریتانیا و روسیه. من… من هستم که باید تعادل را نگه دارم.
الیزابت با نگاهی محاسبهگر اما مهربان، دستی بر دست امیر میگذارد.
الیزابت:
و شما این کار را از هر شاهی بهتر بلد هستید، اعلیحضرت. کاش بیشتر از سیاست با ما حرف بزنید… از خودتان.
امیر به او چشمک میزند با نیملبخند:
میگوید: سیاست و دل… هر دو مرا خسته کردهاند. امشب… امشب فقط شما هستید.
مکماهون از دور صحنه را نگاه میکند، جرعهای چای مینوشد و به دفترچهاش چیزی یادداشت میکند.
مکماهون (آهسته):
کار دارد پیش میرود. خیلی هم خوب.
بحر زیر نور ماه میدرخشد. امیر با الیزابت تنهاست.
امیر میگوید:
کاش میشد شما را با خودم به کابل ببرم. چه مشکلی دارد؟ شاه هستم. فرمان من فرمان است.
الیزابت مکثی میکند. نگاهش مهربان اما در عمق آن غم و دو دلی دیده میشود.
الیزابت میگوید:
ــ من سرباز تاجوتخت بریتانیا هستم، اعلیحضرت… نه بیش از آن.
امیر به شدت ناراحت میشود. نگاهش را از او میگیرد.
امیر میگوید :
من فقط سرباز سیاست بریتانیا هستم، نه؟
پس محبت شما… هم بخشی از مأموریت است؟
الیزابت سکوت میکند. هیچ نمیگوید. سکوت، خودش پاسخ است.
بعد از باز گشت به افغانستان:
اتاق امیر تاریک است. چراغ نیمسوخته. کاغذهای مچالهشده روی زمین. وزیری با احتیاط وارد میشود.
وزیر میگوید :
اعلیحضرت… از هند خبر تازهای نرسیده. اما اطمینان دادند که درخواست شما در حال بررسی است.
امیر با چشمانی سرخ و خسته:
امیر میگوید:
«در حال بررسی»… یعنی «فراموشش کنید».
چرا نمیفهمید؟ من… من به حضورشان نیاز دارم.
وزیر سرش را پایین میاندازد.
در دل میگوید: «وای بر کشوری که شاهش اسیر هوس است، نه تدبیر.»
باد غبار قندهار را میبرد. کاروان شاهی وارد شهر میشود. امیر با اضطراب دائم پرس و پال میکند.
امیر میگوید:
رسیدند؟ از چمن عبور کردند؟ چرا هیچکس نمیداند؟
افسر انگلیسی محلی میآید، با چهرهای بیروح.
افسر میگوید:
متأسفم اعلیحضرت… گویی سوءتفاهمی شده. کسی از آن مسیر وارد نشده است.
امیر چند ثانیه مات میماند. لبهایش میلرزد.
امیر (آرام، شکسته) میگوید:
ــ یعنی… نمیآیند؟
افسر چیزی نمیگوید. فقط تعظیم میکند و عقب میرود.
وزرا دور امیر حلقه میزنند اما جرئت نزدیک شدن ندارند.
امیر عقبعقب میرود، روی نیمکت باغ مینشیند. صدای باد میآید.
امیر (زیر لب):
ــ پس… این هم بازی بود.
تمام این مدت… بازی.
قطره اشکی آرام روی گونهاش میلغزد.
امیر تنهاست.
در پسزمینه، پرچم انگلیس بر فراز قندهار در باد تکان میخورد
معین آریایی