Home خانه

داستان تاریخی پشاوردروازه ای شهر

داستان تاریخی پشاوردروازه ای شهر

558482857 3397044537143258 2478076035338033785 nکاروان امیر (امیر حبیب الله ) وارد شهر می‌شود. صدای توپ‌های تشریفات در هوا می‌پیچد. مردم دو طرف جاده جمع شده‌اند .

مک‌ماهون (با لبخند، زیر لب به افسر کنارش):

همین‌جا شروعش کن . امشب باید شاه را در همان اولین برخورد ببریم جاییکه می‌خواهیم .

امیر از گادی پیاده میشود. مک‌ماهون جلو می‌آید.

مک‌ماهون:

اعلیحضرت ، به افتخار شما دو بانو را برای میزبانی و مراقبت برگزیده‌ایم. ایشان متخصص تشریفات دربار بریتانیا هستند.

دو زن جوان، الیزابت و ماری، با لباس‌های فاخر جلو می‌آیند و تعظیم می‌کنند.

الیزابت (با صدایی آرام و محکم):

خدمت‌گزاری به شاه افغانستان برای ما افتخار است.

امیر لحظه‌ای نگاهش را نمی‌تواند از آنان بردارد.

امیر (ناخواسته):

مهمان‌نوازی شما از خود پیشاور هم گرم‌تر است…

مک‌ماهون لبخند ظریفی می‌زند ، لبخندی که فقط یک مأمور اطلاعاتی معنایش را می‌فهمد.

صدای موسیقی شرقی غربی . چراغ‌ها، باده، میزهای میوه. امیر روی تختی نیمه‌ دراز نشسته. الیزابت کنارش، ماری روبه‌ رویش.

ماری میگوید:

اعلیحضرت، شما گفتید که اوضاع مرزهای شمالی هنوز آرام نیست… چرا؟

امیر که گرم شراب و توجه زنانه شده،

بی‌محابا میگوید:

روس‌ها… همیشه درد سر است .

افغانستان، میان دو غول گیر مانده: بریتانیا و روسیه. من… من هستم که باید تعادل را نگه دارم.

الیزابت با نگاهی محاسبه‌گر اما مهربان، دستی بر دست امیر می‌گذارد.

الیزابت:

و شما این کار را از هر شاهی بهتر بلد هستید، اعلیحضرت. کاش بیشتر از سیاست با ما حرف بزنید… از خودتان.

امیر به او چشمک می‌زند با نیم‌لبخند:

میگوید: سیاست و دل… هر دو مرا خسته کرده‌اند. امشب… امشب فقط شما هستید.

مک‌ماهون از دور صحنه را نگاه میکند، جرعه‌ای چای مینوشد و به دفترچه‌اش چیزی یادداشت میکند.

مک‌ماهون (آهسته):

کار دارد پیش میرود. خیلی هم خوب.

بحر زیر نور ماه می‌درخشد. امیر با الیزابت تنهاست.

امیر میگوید:

کاش می‌شد شما را با خودم به کابل ببرم. چه مشکلی دارد؟ شاه هستم. فرمان من فرمان است.

الیزابت مکثی میکند. نگاهش مهربان اما در عمق آن غم و دو دلی دیده میشود.

الیزابت میگوید:

ــ من سرباز تاج‌وتخت بریتانیا هستم، اعلیحضرت… نه بیش از آن.

امیر به شدت ناراحت می‌شود. نگاهش را از او می‌گیرد.

امیر میگوید :

من فقط سرباز سیاست بریتانیا هستم، نه؟

پس محبت شما… هم بخشی از مأموریت است؟

الیزابت سکوت میکند. هیچ نمی‌گوید. سکوت، خودش پاسخ است.

بعد از باز گشت به افغانستان:

اتاق امیر تاریک است. چراغ نیم‌سوخته. کاغذهای مچاله‌شده روی زمین. وزیری با احتیاط وارد می‌شود.

وزیر میگوید :

اعلیحضرت… از هند خبر تازه‌ای نرسیده. اما اطمینان دادند که درخواست شما در حال بررسی است.

امیر با چشمانی سرخ و خسته:

امیر میگوید:

«در حال بررسی»… یعنی «فراموشش کنید».

چرا نمی‌فهمید؟ من… من به حضورشان نیاز دارم.

وزیر سرش را پایین می‌اندازد.

در دل میگوید: «وای بر کشوری که شاهش اسیر هوس است، نه تدبیر.»

باد غبار قندهار را می‌برد. کاروان شاهی وارد شهر می‌شود. امیر با اضطراب دائم پرس‌ و پال میکند.

امیر میگوید:

رسیدند؟ از چمن عبور کردند؟ چرا هیچ‌کس نمی‌داند؟

افسر انگلیسی محلی می‌آید، با چهره‌ای بی‌روح.

افسر میگوید:

متأسفم اعلیحضرت… گویی سوءتفاهمی شده. کسی از آن مسیر وارد نشده است.

امیر چند ثانیه مات میماند. لب‌هایش می‌لرزد.

امیر (آرام، شکسته) میگوید:

ــ یعنی… نمی‌آیند؟

افسر چیزی نمی‌گوید. فقط تعظیم می‌کند و عقب می‌رود.

وزرا دور امیر حلقه می‌زنند اما جرئت نزدیک شدن ندارند.

امیر عقب‌عقب می‌رود، روی نیمکت باغ می‌نشیند. صدای باد می‌آید.

امیر (زیر لب):

ــ پس… این هم بازی بود.

تمام این مدت… بازی.

قطره اشکی آرام روی گونه‌اش می‌لغزد.

امیر تنهاست.

در پس‌زمینه، پرچم انگلیس بر فراز قندهار در باد تکان می‌خورد

معین آریایی