پرسش این است که آیا در سیاست چیزی شبیه «سجدهٔ سهو» وجود دارد ؟
عبدالحفیظ منصور یکی از چهار نفری است که در لویهجرگهٔ قانون اساسی، زمانیکه همهٔ بحثها در مسیر ملی در حرکت بودیعنی هنگام اعطای لقب قهرمانی ملی به شهید احمدشاه مسعود و لقب بابای ملت به اعلیحضرت محمدظاهرشاه حضور داشت. در آن زمان هیچ فرد پشتون یا تاجک مخالفتی با این فیصلهها نداشت؛ اما برخی چهرههای وابسته به اقوام دیگر، بهخصوص اکثریت هزارهها، مخالفت کردند. آنان حتی با ولایت شدن پنجشیر و اعطای رتبهٔ مارشالی به محمدقسیم فهیم فقید که توسط حامد کرزی بدون تصویب پارلمان منظور شد، نیز مخالفت کردند.
با آنهم، آقای منصور همراه با سه تن دیگر—لطیف پدرام، محیالدین مهدی و واقف حکیمی از نخستین کسانی بودند که صدای قومیت را برای دفاع از حق تاجکها بلند کردند. این صدا سبب شد تا افرادی بیقوم و بینسب، صاحب قوم شوند؛ و در نتیجه، قومی که عملاً نیروی نیابتی سپاه پاسداران بود و نفوس واقعی آن ۶ تا ۷ درصد است، ۲۵ درصد امتیاز بهدست آورد. درحالیکه جمعیت واقعی آنان از سه میلیون تجاوز نمیکند، اما با حمایت استخبارات منطقه ادعای ده میلیون نفر را مطرح میکنند تا با مظلومنمایی ساختگی، اتهامات بیاساس علیه امیر عبدالرحمن خان و قهرمان ملی وارد کنند و سران تاجک یا پشتون را مسؤول کشتار هفت میلیون نفوس خیالی معرفی نمایند. در این میان، قوم شریف و باعزت تاجک هیچ سودی جز زیان نبرد.
این چهار تن، با آنکه ادعا داشتند خواستههایشان در چارچوب عدالت و قانونمندی است، اما در انتخابات ولسیجرگهٔ ۲۰۱۰ برخلاف تمام ارزشها، بر اساس هدایت مارشال فهیم فقید و توسط معنوی، رئیس وقت کمیسیون انتخابات، بدون رأی به ولسیجرگه معرفی شدند. اطرافیان معنوی باېاستفاده از این فرست تعدادی از کرسیها را به بازار عرضه کردند و اعتبار نهادی که قرار بود نماد دموکراسی در افغانستان باشد، آسیب دید. این چهار تن در دورهٔ وکالتشان نهتنها برای تاجکها که حتی برای ولایت خود نیز کاری انجام ندادند. آنچه باقی ماند، نفاقی بود میان دو قوم بزرگ پشتون و تاجک؛ و هر دو متضرر شدند، اما تاجکها بیشتر، زیرا جوانانشان زیر نام هویت، تحت تأثیر افسانههای شاهنامه قرار گرفتند کتابی ادبی، نه تاریخی، که نویسندهٔ آن بسیاری مطالب را مبالغهآمیز و خیالی نگاشته است.
جوانان تاجک، با وجود آنکه همگی مسلمان و پیرو مذهب حنفیاند، به جای الگو قراردادن امام ابوحنیفه، به شخصیتهای افسانوی شاهنامه تکیه میکنند، درحالیکه خداوند در قرآن کریم بسیاری شاعران را گمراه خوانده و فردوسی با داستانهای اغراقآمیزش از این حکم مستثنا نیست. آیا عقل یک جوان مسلمان و حنفیمذهب حکم نمیکند که بهجای تکیه بر افسانههای خیالی، به روشنی مبارزات امام ابوحنیفه بنگرد که چون آفتاب واضح است؟ چگونه ممکن است قصههای خیالی نوشته یک کیسهمال ، جای الگوهای واقعی و اسلامی را بگیرد؟
مسؤولیت این وضعیت به دوش کیست؟
چرخش توبهگونهٔ آقای منصور ممکن است در پیشگاه خداوند رحیم باعث بخشش مسؤولیت آخرویاش شود؛ آیا تاریخ و وجدان خودش بهعنوان یک مبارز مکتبی او را خواهد بخشید؟