حادثه تلخ و ناگوار
برید جنرال عبدالمنیر خان (پیلوت) کی بود؟
ماجرای نشست طیاره جیت میگ ۲۱ در میدان هوایی پاره چنار چه گونه اتفاق افتاد؟
نشست طیاره جیت میگ ۲۱ قصدی بود یا مجبوری؟
آیا خود و مال ملت را تسلیم دشمن نمودند؟
بخش نخست
این سوال هایی است که تا حال در ذهن اکثر افسران محترم قوای هوایی باقی مانده و تا حال این معما یا ماجرا بی جواب مانده است.
این بار خواستم یاد ها و خاطرات و گفته های ناگفته از زبان خود جناب محترم جنرال صاحب عبدالمنیر خان هواباز محبوب، شجاع، قهرمان و وطندوست را به تحریر آورده با شما دوستان محترم و ارجمند شریک سازم، قضاوت به دست شماست.
محترم برید جنرال عبدالمنیر خان پیلوت تیپ میگ ۲۱ معاون غند ۳۶۶ هوایی قندهار از جمله پیلوتان سرشناس، محبوب، ورزیده و با تجربه قوای هوایی کشور ما می باشند که مانند دیگر مدافعین عزیز پر افتخار وطن مدتی زیاد عمر عزیز خویش را وقف خدمت و دفاع از وطن و مردمش نموده شجاعانه و قهرمانانه در کنار دیگر هم مسلکان و همرزمان شان از حریم فضایی و زمینی وطن خود دفاع نموده شب و روز وظایف محاربوی خویش را به حسن نیت با روحیه و مورال عالی وطنپرستی انجام داده یاد ها و خاطره های خوب و نیک از خود تا به حال بجا مانده است.
ایشان یکی از معلم پیلوتان و هوابازان شجاع، با تجربه، ورزیده، لایق، پر کار در دهه شصت هجری شمسی بوده که پیلوتان زیادی نزد ایشان آموزش پیلوتی نظامی دیده اند.
در پهلوی شجاعت و مسلک عالی نظامی دارای اخلاق عالی، شجاع، با دسپلین، وظیفه شناس، خوش برخورد، خوش سلیقه و یکی از خصلت والای ایشان محکم در دوستی و رفاقت می باشد.
جنرال صاحب عبدالمنیر خان نیز از جمله رفیق، دوست بسیار نزدیک، همسنگر و هم مسلک صادق و وفادار برادر مرحومم جنرال صاحب بشیر احمد (پیلوت) می باشند که من در آن زمان به گفتهٔ برادر مرحومم، همسنگران خودم و دیگر منسوبین قوای هوایی که در قندهار وظیفه اجرا می نمودند به غیر از صمیمی بودن جنرال صاحب منیر خان برخورد نیک، صداقت و وفاداری ایشان دیگر چیزی نمی شنیدم چیزی که در کشور ما در بین مردم ما کم اتفاق می افتد.
ماجرای برخاست طیاره جیت میگ ۲۱ از میدان هوایی قندهار و نشست در میدان هوایی پاره چنار چگونه اتفاق افتاد؟
تابستان سال ١٣٦٧ یک بال طیاره جیت دوبل تیپ میگ ۲۱ جهت پرواز هاى شب با دو بال دیگری طیارات جیت میگ ۲۱ فارميترى (طيارات تعقيبى) مرحوم شهید فضل الربى خان و محترم قدوس خان قوماندانان كندک اول و دوم در مسير قندهار بگرام در حال پرواز بودیم كه ناگهان در قسمت شاجوى و غزنى طياره از حالت نورمال به پريورود (سرچپه) آمد. من فكر كردم كه واسع خان طياره را سرچپه نموده بالايش صدا كردم كه چه می كنى؟
برعكس آواز واسع خان برآمد كه من كارى نکردم دفعتاً افتوپيلوت را خاموش و طياره را سر راسته نمودم ديدم اداره طولانى طياره از كار افتاده است و دو طياره تعقيبى نيست و ارتباط مخابره هم از كار افتيده است نه با قندهار ارتباط است و نه با بگرام.
با تغيیر دادن فريكانس تنها با كابل ارتباط حاصل شد و گفتم طياره عارضه دارد موقيعت را نمى شناسم كمک كار دارم جواب شنيدم كه (باش مه دستگاه را چالان می كنم) در همان لحظه دگروال صاحب احمد نور خان هم آواز مارا می شنيد و در ان ٢٦ پرواز می نمود چون آنها قبلاً پيلوت میگ ٢١ بودند می دانستند كه چه بلایی سر ما آمده است.
با يک جمله ركيک ميدان كابل را گفت كه طياره جیت در هوا راه را گمُ كرده و تو حالا دستگاه را چالان می كنى.
بعداً من و واسع جان طوريكه آموخته بوديم مانند قطى گوگرد پرواز را ادامه داديم و ارتفاع گيرى نموديم الى ارتفاع ١٠٠٠٠ متر كه ديد رادار واضح صورت گيرد و ارتفاع ما هم از ابر بالا شد بالاخره تيل ما هم رو به كم شدن گرفت و تصادف از يک سوراخ ابر يک ميدانچه ای را ديديم، پرسیدم: واسع جان اينجا كجا است ؟
در جواب گفت: به گمانم جلال آباد باشد.
از همان ارتفاع ١٠٠٠٠ متر شاسى ها و لمن را با بريک هاى هوايى باز و به نشست آمدیم ديدم طول ميدان خورد است و چراغ ٣٠٠ ليتره تيل هم روشن شده است مجبوراً بدور دو رفتيم و دوباره به نشست آمدیم از تجربه كه داشتيم پراشوت بريک را در زمان نشست باز نمودم و طياره نورمال نشست نمود.
با نشست نمودن طیاره ديديم هيچ خبرى از كسى نيست و ميدان هم برای ما نا آشناست در يک قسمت طياره را خاموش نموديم، با خاموش نمودن طياره دیدیم که عساکر پاکستانی میدان هوایی نزدیک ما سرازیر شدند و ما از طياره پايان شديم. گفتند (په خير راغلى يى) گفتم ما راه را گم كرديم و طياره ما هم خراب است ما كدام پناه و يا چيزى نمى خواهيم بعداً ما را گرفتند و در يک دفتر بردند كه در آنجا کرنیل هاى كلان شان بودند با بسيار چاپلوسی به ما خوش آمد گفته پرسیدند كه پناه سياسى می خواهيد؟
گفتيم: نخير
در همان لحظه بیادم آمد که چون يک روز قبل جلسه حزبى غند را خودم داير نموده بودم اسناد در جيبم بود به بهانه تشناب رفتن اسناد را در كمود انداختم و دوباره آمدم واسع جان را گفتم برو تشناب اگر كدام اسناد چیزی در جیب هایت دارى در كمود بيانداز. متوجه شدم چون یکی از افراد پاکستانی، فارسی درى را می فهميد دفعتاً واسع خان را تلاشى نمود.
بعداً کمتر از یک ساعت مارا توسط موتر ها به پشاور فرستادند و شب در بالاحصار پشاور رسيديم که در آنجا تعدادی از کرنیل هاى كلان رتبه منتظر ما بودند و می پرسیدند شما پناهندگی سياسى می خواهيد؟ و جواب ما رد بود.
بعد گفتند اگر شما پناهنده سیاسی شوید ما تمام امكانات را برايتان مهيا می سازیم حتی انتقال و آوردن فامیل و فرزندان تان و فرستادن تان به امريكا را مساعد می سازيم.
در عوض جواب ما مثل همیش رد بود و می گفتیم كه ما پناه سياسى نمی خواهيم.
مدت سه ماه را در اسپيشل برانج كه يكى از مراكز خطرناک پاکستان است سپرى نموديم. به گفته مردم (شيرى كه از مادر خورده بوديم) دوباره از دهن ما برآمد. زندگی برای ما رقتبار بود بار بار مورد تهدید، تحقیر، لت و کوب، شکنجه و کشیدن ناخن های پاه ها قرار گرفتیم. چه ظلم هایی که نبود بالای ما روا داشتند.
هر روز و هر شب اخطار می دادند كه يا به زور يا به رضا تسليم شويد اما ما هربار برای شان جواب رد داشتيم.
اتاق ما كوته قفلى تنگ و تاریک بود که یک نفر به مشکل می توانست در آن بخوابد.
ادامه دارد
نویسنده و تهیه کننده: نسیم دهاتی (سویدن)
ویرایش: انجنیر سرور حیدر زاده
برگرفته شده از نشرات «راه پرچم»