Home خانه
ترهکی چگونه کشته شد؟
ترهکی چگونه کشته شد؟
ستوان یکم مسئول ارگ (محمد اقبال) داستان ترور نرماد ترهکی را اینگونه روایت میکند: از دفتر بیرون آمده بودم و منتظر بودم تا ماشینی از ارگ بیرون بیاید و مرا به شهر ببرد. هنوز آنجا ایستاده بودم که
تلفن دفتر زنگ خورد...
گوشی را برداشتم، فرمانده گارد (جانداد) بود.
او به من گفت؛ بیا دفتر...
رفتم، ستوان یکم «روزی»، رئیس سیاسی گارد، نیز آنجا نشسته بود و همزمان، تورن «ودود»، رئیس مخابرات گارد نیز رسید.
جانداد به من گفت:
«داستانهایی هست که ما چاق نمیشویم»
پول چه فایدهای دارد؛ میتواند خوب باشد؟
او پاسخ داد:
- دفتر سیاسی کمیته مرکزی و شورای انقلابی تصمیم گرفتهاند که به زندگی رفیق ترهکی پایان داده شود.
من به شما توصیه میکنم که این تصمیم را اجرا کنید.
من پاسخ دادم:
- حتماً سندی از این تصمیم وجود دارد.
آیا سندی وجود دارد؟
جان داد به من گفت:
ای احمق، چه سندی میخواهی؟ پلنوم کمیته مرکزی ترهکی را از تمام اختیارات و عضویتش در شورای انقلابی محروم کرده است. او اکنون یک فرد عادی است. تصمیم کشتن او یک راز نیست؛ بلکه دفتر سیاسی کمیته مرکزی و شورای انقلابی حکم اعدام صادر کردهاند...
به او گفتم:
- چنین خبری باید از رادیو پخش شود.
او به من گفت:
به نحوی پخش خواهد شد؛ من به تو دستور میدهم که این تصمیم را اجرا کنی...
جانداد بالاخره به «روزی» گفت که سرش را به ستاد کل نشان دهد و راهنمایی بگیرد.
روزی رفت و سریع برگشت، حدود هم بیرون آمد و من هم به دفترم رفتم.
چند لحظه بعد، دوباره از جان داد خواستم؛ او پانصد افغانی به من داد تا هشت متر پارچه سفید برای کفن بیاورم...
پارچه را گرفتم، به او دادم...
او سفره را کشید و پارچه را روی آن گذاشت.
روزی هم آمد و دستور رئیس ستاد ارتش جانداد را آورد:
"تره کی را در کنار برادرش در قل آبچکان دفن کنید..."
یک سال پیش، یکی از برادرانش در آن منطقه دفن شده بود...
جانداد به من ماموریت داد تا قبر برادرش را پیدا کنم و شرایط را برای دفن تره کی در کنارش فراهم کنم...
ما به آبچکان رفتیم و با کمک چهار افسر غند محافظ، یک شبه قبری برایش آماده کردیم...
من افسران را به محلشان برگرداندم
به دفتر اوروزی رفتم و گزارشی از آماده سازی قبر دادم...
او گفت: "بسیار خوب، حالا به "کویته باغچه" بروید، مراسم تشییع جنازه هم آنجاست...
من محل نگهداری تره کی را نمی دانستم، از روزی پرسیدم تره کی کجاست؟ او گفت؛ در کویته باغچه.
شب سایه تاریکی بر کابل انداخته بود و ما در جاده به سمت باغ خانه قدم می زدیم... جلوی در از ماشین پیاده شدیم... رزا در را باز کرد و به ما اشاره کرد که برویم طبقه بالا...
درب طبقه بالا بسته بود؛ رزا از راه دیگری وارد شد، در را باز کرد و ما را به اتاقی راهنمایی کرد.
تره کی هم آنجا بود، شنلی پوشیده و روی دو پا ایستاده بود. رزا به او گفت:
- ما آمدهایم تا تو را به جای دیگری بفرستیم.
تره کی، لطفاً این کار را بکن، سپس به ما گفت که کیسههایش را با خود ببریم. رزی به او گفت:
- اول تو را میبریم، بعد جعبهها را بعد از خودمان میآوریم...
تره کی کیسهای را باز کرد، چهل و پنج هزار افغانی و مقداری طلا از آن بیرون آورد... گفت:
- اگر فرزندانم زنده بودند، این طلا و پول را به آنها بده...
رزی پول و طلا را از او گرفت و گفت:
- حالا تو بیا، امانتی تو را به خانوادهات میفرستیم.
تره کی جلو رفت و ما هم بعد از او به طبقه پایین رفتیم.
ما را به اتاقی بردند، تره کی فهمیده بود.
ساعتش را درآورد و به همراه کارت حزبش به رزی داد تا به حفیظ الله امین بدهد...
رزی ساعت و کارت را در گوشهای گذاشت، او به من گفت که دستهای روجای را محکم ببندم
او با یک دست دست خودش را بست و با دست دیگر من و ودود را، ما آنها را محکم بستیم.
روزی گفت؛ من در را میبندم
او آن را بست... ترهکی تشنه بود، یک لیوان آب خواست... وقتی برایش آب آوردم، روزی گفت؛ به او ندهید، الان وقت آب نیست....
ترهکی شروع به نوشیدن از بطری کرد؛ اما روزی جلوی او را گرفت!
روزی رو به ترهکی کرد:
- روی تخت دراز بکشید، آقا...
او روی تخت دراز کشید
ترس در من موج میزد، من میلرزیدم
روزی دستش را روی دهانش گرفت
ترهکی پاهایش را انداخت
روزی، در حالی که عصبانی بود، به روزی گفت که پاهایش را محکم بگیرد، سپس رو به من کرد تا روی زانوهایش بنشیند تا سر و صدا نکند... ترهکی هنوز سر و صدا میکرد، روزی بالشی روی دهانش گذاشت...
پانزده دقیقه بعد بالش را از او گرفتیم
ترهکی آهی کشید و از سر و صدا افتاد!
غزل ترنم
رونوشت.




مرحوم تورن جنرال نصرالله خلیل مسکونه قریه زرغونشهر







































































د لوګر د دوو ښوونځیو د اوبو سیستم د فعالولو لپاره نغدي مرسته وشوه
































