Home خانه
حامد حیدری، مدیر بخش خبر تلویزیون یک
حامد حیدری، مدیر بخش خبر تلویزیون یک
آن روز حامد حیدری، مدیر بخش خبر تلویزیون یک با چنان خشم و سروصدایی به اتاق خبر در آمد که رویش به مانند لبلبوی بغلان سرخ میزد. فردین امینی گویندۀ خبر، خاموشانه به نبالش بود.
حامد حیدری، پیهم چیغ میزد: بیرون شو، از دفتر برای! یک روز دیگر هم در این جا نمیمانمت! دیگر کارت ندارم!
حیدری که همین گونه تحقیرکنان، آمد پشت میز خود و بار دگر انگشت تهدید به سوی فردین کرد و با هیجان و خشم بیشتر فریاد زد: گفتم، برای از دفتر! بیرون شو، دیگر کارت ندارم، برای از دفتر ورنه نیروی امنیتی را میخواهم تا زده زده از دفتر بیرونت کنند!
فردین هم رسیده بود به پشت چوکی خود، همین گونه خاموشانه به سوی او نگاه میکرد. گویی تندیسی شده بود که نه توان رفتن داشت و نه هم یارای نشستن.
در ذهنم میگذشت، حال فردین میآید و شانه خم میکند با یک اپرکات راست میزند بر گردۀ حیدری، و باز اپرکات دیگر در زیر الاشه اش و آنگاه آقای مدیر میافتد بر روی زمین؛ اما چنین نکرد. همچنان خاموش و با وقار به سوی حیدری که دهانش بسته نمیشد نگاه میکرد.
همان گونه خاموش و آرام از اتاق خبر، بیرون شد و در نگاههایش درد ناشناختهای موج میزد.
آن روز صدای بسته شدن دروازه اتاق خبر، گویی نوحهیی بود از فروشکستن وقار یک خبرنگار جوان که به خوبی، و زیبایی گویندهگی او در تلویزوین یک دیگر کسی نبود.
دلم قرار نداد، رفتم، کنار میز اقای مدیر، گفتم: جناب حیدری! آیا برخوردی که با فردین کردی یک رفتار مدنی بود؟
گفت: این یک انسان ناسپاس است، خنجانی او را از تلویزیوین میکشید، من نگذاشتم.
گفتم: وقتی با کسی کمکی یا احسانی کردی باز همین گونه با او برخورد میکنی؟
دیگر چیزی نگفت و سرش خم شد روی لبتاپش.
در دلم گشت: اپرکات فردین که نشد، بیا تو یک هوگ نیمه بزن بر کلۀ این موجود خودخواه که یک خبرنگار جوان را این گونه در برابر همه همکارانش توهین میکند. باز هم آماده نیست که اشتباه خود را بپذیرد؛ اما نمیدانم چرا نزدم.
یادم آمد که جناب شان با تفنگچۀ امنیت، کمر بسته به دفتر میآیند. من هم یک جو از غیرت کم کردم و مشتهایم گره نشدند.
فریدن رفت و دیگر برنگشت، بعد دیدمش که در تلویزیون آریانا گویندۀ خبر شده است.
خبر مرگ مرموزش را که شنیدم. با خود گفتم: حیدری خبرنگار تفنگ به کمر با توهین ناجوانمردانهاش او را وقتها کشته بود. غرور و وقار آن جوان نازنین را شکسته بود. آه، خدای من گاهی این یک لقمه نان چه قیمت بلندی دارد؟
گاهی گفتند: او خودکشی کرده است، خودکشی امر پیچیدهیی است، گاهی چنین تحقیرهایی در حضور دیگران که هم دوستانت هستند و هم حریفانت میتواند انگیزۀ خود کشی را به گفتۀ مردم قمچین بزند. اگر چنین باشد، حیدری در خودکشی فردین سهم بلندی دارد!
هنوز روشن نیست فردین را چرا و چگونه در روز روشن گلو بریدند.
میدانم چه جوانانی برای آن که روزی سیمای شان در این یا آن تلویزیون نمایان شود در چه آتش حسرتی میسوزند؛ اما نمیدانند که گاهی این تلویزونها خود اهانتخانۀ خبرنگاران است. چقدر در بند اند و در زنجیر و اما خود از آزادی بیان و آزادی فردی سخن میگویند!
شاید تلویزوین یک، در این زمینه شمارۀ یک باشد. تلویزون دوپه که هنوز حقوق ماهوار شماری از خبرنگاران را که از کار برکنار اند نپرداخته است.
این سخن باشد به جایش که معاش گرفتن خود در این تلویزیون گذشتن از میان سیمهای خاردار هزار اهانت رنگ رنگ بود.
فردین عزیز!
این روزها هیاهوی روزخبرنگار است. این خاطرۀ تلخ را نوشتم. روانت شاد باد! تو چقدر بزرگ بودی که حتا گفتن یک کلمه را به آن مدیری که یک دهم دانش، آگاهی، خوبی و وقار ترا نداشت و ندارد، دریغ کردی!
![]()
پرتو نادری




مرحوم تورن جنرال نصرالله خلیل مسکونه قریه زرغونشهر







































































د لوګر د دوو ښوونځیو د اوبو سیستم د فعالولو لپاره نغدي مرسته وشوه
































