Home خانه

افسانهٔ بی‌بی ماهروی کابلی

افسانهٔ بی‌بی ماهروی کابلی

657751363 960831470243209 3217624209167865581 nسال‌ها پیش، کابلستان سرزمینی سرسبز و خوش‌آب‌وهوا بود. از شمال، آب‌های خروشان پنجشیر و شتل و غوربند جاری بود و از غرب، باغ‌های پغمان چون بهشت می‌درخشید. در جنوب‌غرب کابل، نهر بلندی بود که از زمان بابرشاه به‌جا مانده و هنوز هم به نام ویس‌آباد شناخته می‌شد. در میان این همه زیبایی، تپه‌هایی چون بالاحصار، مرنجان و تپه‌ای که بعدها «بی‌بی ماهرو» نام گرفت، چون نگینی بر اطراف شهر می‌درخشیدند.

در آن روزگار، در شمال‌شرق کابل قلعه‌های محکمی وجود داشت. هر قلعه را خانی اداره می‌کرد و میان خان‌ها گاه دوستی بود و گاه دشمنی. در میان آن‌ها دو خان بیشتر از همه شناخته می‌شدند: ملک میرخان و ملک افضل‌خان. این دو سال‌ها رقیب یکدیگر بودند و مردم از نزاع‌های پنهان و آشکارشان خسته شده بودند.

ملک میرخان دختری داشت به نام ماهرو؛ دختری زیبا، خوش‌رفتار و دلنشین که آوازه‌ی جمالش در کابل پیچیده بود. هر جا نامی از زیبایی می‌آمد، نام ماهرو هم برده می‌شد. از سوی دیگر، ملک افضل‌خان پسری داشت به نام حسین.

بزرگان و ریش‌سفیدان هر دو طرف به این فکر افتادند که اگر این دو خانواده با هم خویشاوند شوند، دشمنی‌ها پایان می‌یابد. پس به ملک افضل‌خان پیشنهاد کردند که ماهرو را برای پسرش حسین خواستگاری کند. این پیشنهاد به دل او نشست.

روز دوم عید قربان، ملک افضل‌خان با بزرگان و همراهانش به خانه‌ی ملک میرخان رفت. پذیرایی گرم بود و مجلس با شوخی و خوش‌رویی گذشت. در میان صحبت‌ها، بزرگان خواستگاری را پیش کشیدند. ملک افضل‌خان گفت که آرزویش این است پسرش حسین داماد خانه‌ی ملک میرخان شود.

ملک میرخان که نمی‌خواست در روز عید دل کسی را بشکند، پاسخ قطعی نداد و گفت باید با دخترش مشورت کند.

اما سرنوشت راه دیگری در پیش داشت.

در همان روزها، ماهرو بی‌خبر از این خواستگاری، با دختران همسایه به تماشای گندم‌زارها رفته بود. آن‌جا با پیرمردی به نام خواجه محمد آشنا شد که همراه پسرش خواجه عزیز کار می‌کرد. همین که چشم ماهرو به عزیز افتاد، دلش لرزید. عزیز هم با دیدن ماهرو دل باخت. تنها یک نگاه کافی بود تا عشق در دل هر دو شعله‌ور شود.

دیدارهای کوتاه اما پرمعنا میان آن دو آغاز شد. وقتی ماهرو از خواستگاری حسین آگاه شد، دلش آشوب شد. دوباره به دیدار عزیز رفت و هر دو فهمیدند که بدون هم نمی‌توانند زندگی کنند.

ماهرو راز دلش را نخست به مادرش گفت. مادر که از اخلاق و آوازه‌ی نیک عزیز شنیده بود، پشتیبان دخترش شد و سرانجام پدر را نیز راضی کرد. ملک میرخان، با همه‌ی میلش به وصلت با یک خان‌زاده، خوشی دخترش را بر همه چیز ترجیح داد.

پس خواجه محمد و پسرش عزیز به خانه‌ی ملک دعوت شدند. در حضور بزرگان، نامزدی ماهرو و عزیز رسمی شد. شادی در قلعه پیچید، کله‌قندها شکسته شد و مجلس با موسیقی و مهمانی پایان یافت.

اما وقتی این خبر به گوش ملک افضل‌خان رسید، آتش خشم در دلش زبانه کشید. او این کار را توهین به خود دانست و سوگند خورد که انتقام بگیرد. پیغامش را هم فرستاد که دشمنی پایان نیافته است.

چندی بعد، روز عروسی ماهرو و عزیز فرا رسید. خانه‌ی ملک میرخان غرق شادی بود. ساز و آواز، رقص جوانان، دعاهای پیران و لبخند عروس و داماد فضا را پر کرده بود.

در همان هنگام، افراد مسلح ملک افضل‌خان که در کمین بودند، ناگهان به مجلس حمله کردند. در این یورش، ملک میرخان و خواجه محمد کشته شدند. عزیز با شنیدن این خبر، چون شیری خشمگین به سوی دشمن شتافت. در بالای تپه، نبرد سختی درگرفت. عزیز، ملک افضل‌خان و پسرش حسین را از پا درآورد، اما خود نیز با تیری که به سینه‌اش خورد، جان داد.

خبر مرگ عزیز به ماهرو رسید. بی‌تاب و گریان از خانه بیرون دوید و خود را به پیکر بی‌جان عزیز رساند. او را در آغوش گرفت و ناله زد. در همان لحظه، تیری دیگر به قلب ماهرو نشست و او نیز جان سپرد.

پس از آرام شدن درگیری‌ها، بزرگان تصمیم گرفتند آن دو را از هم جدا نکنند. هرچه کردند، نتوانستند پیکرهایشان را از هم جدا سازند. سرانجام، با فتوا، هر دو را در یک قبر به خاک سپردند.

از آن پس، آن تپه بی‌نام به نام تپه‌ی بی‌بی ماهرو شناخته شد. کم‌کم مردم آن‌جا را زیارت دانستند و شب‌های جمعه بر مزار آن دو شمع روشن کردند؛ یاد دو دلداده‌ای که به هم نرسیدند، اما نام‌شان در تاریخ و دل مردم کابل جاودانه ماند.

#اگر_علاقه_مند_چنین_داستان_های_واقعی_تاریخی_هستین_لایک_و_کمنت_کنین_دوستا❤️❤️❤️